فیلم مرگ وله ساخته شده در آلمان (۲۰۰۸).فیلم بر اساس کتاب موج سوم ساخته شده که کتاب موج سوم هم خود بر اساس یک اتفاقی که در ۱۹۶۰ در کالیفرنیا افتاده بود نوشته شد.کارگردان فیلم " دنیس گنسل" هست. فیلمی فوقالعاده زیبا و عمیقی هست .با اینکه تمام اتفاقات در محیطهای ساده مثل مدرسه و خونه میوفته و صحنههای هیجان برانگیز یا تکنیکی درش نیست و بیشتر فیلم حرف هست که ردّ و بدل میشه ولی از زیبایی و هیجان فیلم کم نشده.جالبیه فیلم اینه که تا دقایق آخر واقعا نمیدونه آدم که چه اتفاقی خواهد افتاد. البته میشه حدسهای مختلفی زد ولی کارگردان با یک ایدهٔ تازه به فیلم هیجان بی نظیری میده. داستان فیلم اینطور شروع میشه که به یک معلم دبیرستان مسؤلیت تدریس دو هفته ایدئولوژی داده میشه.موضوع تدریس حکومت دیکتاتوری هست. همان اول معلم از دانش آموزان سوال میکند که آیا احتمال دارد که دوباره در آلمان حکومت دیکتاتوری بوجود بیاد و آیا دوباره ممکن که فاشیست بوجود بیاد. همهٔ دانش آموزان جواب منفی میدند. معلم سعی میکنه که به دانش آموزان اختیار اینو بده که تصمیماتی برای طرز تدریس بگیرن. برای مثال تصمیم میگیرند که اسم خاصی برای گروهشون انتخاب کنند، یونیفرم خاصی بپوشند، به طور خاصی بهم سلام کنند و غیره. به تدریج بین آنها یک همبستگی محکمی پیدا میشه. از طرف دیگه چند دانش آموز مخالف این گونه روش بودن و به مخالفت با آنها بر میآیند و کار به جایی میکشه که گروه موج (اسمی که برای خودشون انتخاب کرده بودند)با مخالفین به مقابله میپردازد. طولی نمیکشه که این روش در روابط آنها در مسائل دیگه هم تاثیر میگذاره. کم کم مساله جدی میشه و معلم متوجه میشه که داره کنترل از دستش خارج میشه و گروه داره خطرناک میشه.تصمیم میگیره که یک جلسه بگذاره و میخواد که همه اعضای گروه که در طول ۲ هفته تعدادشون هم زیاد شده بود شرکت کنند.معلم حرفهاش را با نقاط مثبت گروه شروع میکنه و به تدریج گروه دست خوش احساسات شده و معلم به راحتی تونسته بود که فکر آنها را تحت ارادهٔ خودش بگیرد. معلم در حرفهاش موضوع و هدف گروه را از مدرسه و کلاس به کل کشور و دنیا سوق میده و گروه هم با تمام وجود و مصمم حرفهای معلم را تکرار میکنند. در بین آنها پسری که قبل از جلسه به معلم هشدار داده بود که جریان خطرناک و جدی شده دست به مخالفت زد. معلم از گروه خواست که شخص مخالف را از سالن بیرون بندازند و آنها هم که حتا دوستان نزدیک آن پسر بودن فورا آن شخص را با خشونت گرفته و میخواستند که بیرون بندازن، دقیقا در همین لحظه اتفاق غیر منتظره یی میافته و کلّ داستان به شکل جالبی تغییر میکنه و دقایقی بعد فیلم تمام میشه. فیلم نکات بسیار جالبی را از نظر اجتماعی و روانشناسی نشون میده. دلایلی که باعث میشه این افراد را به هم نزدیک کنه. چه افرادی با این گروه مخالف هستن. جامعهٔ کوجک اطراف آنها چگونه به این قضیه واکنش نشون میدهند. ولی مهمتر از این که آیا جواب دانش آموزان که از طرز فکرشون ناشی میشد چقدر به واقعیت نزدیک بود یا بهتر بگم چقدر آگاهانه بود.
" دشمن درون ماست". رمانی بسیار زیبا و سرگرم کننده و در عین حال واقعی و تاثر انگیز.
Jun Guillou مثل همیشه خوانندههای ش را به دنبال خودش به عمق واقعیتها میبر د بدون اینکه توان انتخاب داشته باشند و در طول راه فقط تنها کاری که آدم میتواند بکند این هست که فکرش را با تمام قدرت بکار بندازد برای ورود به نقطهٔ دیگر. Jun Guillou در رمان "دشمن درون ماست" یکی از موضوعات داغ امروز را با تمام زبردستی به تصویر میارد .موضوعی که هیچ وقت هم تمام شدنی نیست. اسلام و رابطه ش با ترو ریست و واقعیت پشت این موضوع. نویسنده سعی میکند با این داستان نقش پلیس امنیتی سوئد و دیگر کشورهای اروپایی و همچنین رسانه های خبری این کشورها را در رابطه با این موضوع به نمایش بگذارد. خیلی ساده و روشن این حقیقت را آشکار میکند که در بوجود آمدن تروریست چگونه این کشورها و رسانهها تاثیر گذار هستند. از این هم فراتر میرد و بی عدالتی و چهرهٔ سیاه سیاست را در یک کشور دمکراتی مطرح میکند.حتا یک کشور سوسیال دمکرات هم چهار چوبی دارد و هیچ چیز سیاه و سفید نیست و حرف آخر را قدرت میزند.

."Jun Guillou" روزنامه نگار و نویسندهٔ معروف سوئد هست که همیشه با نوشتها و نظرات بحث برانگیز خود،مردم ،رسانه ها و دولت را به چالش میکشاند .او در رابطه با کتابش اینطور میگوید که "بزرگترین دشمن دمکراتی در ذهن خود ماست .ترس و قضاوتهای نابجا و سیاستهای اشتباه ما در برخورد با مسلمانها باعث این شکاف و یا دشمنی شده است".واقیتی که ما حتا وحشت داریم بپذیریم.

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهي زني دامن
كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم
كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد
نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد
مرو ! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا
اميد بر عشقي عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد
سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شور افكني بود
كه در عشق
لباني تشنه مي سوخت
چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
بقلب جام از شادي مي افروخت
شبي نا گه سر آمد انتظارش
لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟
چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟
كنون اين او و اين خاموشي سرد
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه
فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
فروغ

هندوستان به بزرکترین کشور دموکراتی معروف هست.هند با ۱۱۶۰۸۱۳۰۰۰ جمعیت دومین کشور پر جمعیت بعد از چین هست و همینطور دومین تولید کنندهٔ محصولات کشاوزی بعد از چین به حساب میاد. حدود ۶۴% مردم کشاورز هستند. از نظر اقتصاد هند چارمین اقتصاد بزرگ جهان است.

خودکشی در بین کشاورزان یک واقعیت تلخیست که P sainath سعی در نشون دادن آن و علل این واقعه میکنه.از سال ۲۰۰۰ تا بحال حدود۲۰۰۰۰۰ (در هر ساعت دو نفر) کشاورز به علت مشکلات اقتصادی دست به خود کسی زده اند.
P sainath به این نکته اشاره میکنه که با توجه به درامد سالیانه و رشده اقتصادی کشور و با توجه به اینکه درصد زیادی از درامد هند بر پایهٔ محصولات کشاورزی هست ولی این قشر زحمت کش خود در فقر شدیدی به سر میبرند که چارهی به جز خود خوشی نمیبینند.
فاصلهٔ طبقاتی بین شهر نشینها و روستایها هر روز بیشتر میشه.دولت هم توجهی به این قشر نداره. در مصاحبات خود از یکطرف خانوادههای کشاورزان را نشون میدهد که مردهای خود رأ از دست داده اند و مجبور هستن شبانه روز کار کنند تا جایی که بچهها مادران خود را نمیتونند بشناسن. بچهایی که به جای بازی مجبور هستن در آفتاب سوزان کبود بشوند برای یک لقمه نان.از طرف دیگه مردم شهر نشین را نشون میده که با افتخار از صدقه یی که به فقرا میدن صحبت میکنند. طزشون هم اینه که هرچی ثروتمندان قویتر باشن به فقرا بیشتر کمک میکنند. درست مثل اینه که بگن هرچی سفرهٔ پولدارها پرتر باشه ، ته موندهٔ غذا برای فقیرها بیشتر میشه.

P sainath در جایی در کنفرانسهای خود میگه "وقتی که پولدارها در سال پیش با بحران اقتصادی روبرو شدن کمتر از یک روز دولت به کمک آنها آمد و برنامههای کمک اقتصادی برای آنها طرح ریزی کرد ولی هنوز بعد از ۱۰ سال حتا نگاهی جدی هم به مشگلات کشاورزان که یکی از منابع درامد مملکت هستن نمیکند".
در جای دیگر میگه "من دولت را دیگر سرزنش نمیکنم بلکه مردم را سرزنش میکنم که چشم و گوششان را بر این همه نا عدالتی بسته اند".

واقعاً سیاستهای اقتصادی تا به کجا مردم فقیر و کارگر را قربانی منافع ی خود خواهند کرد؟!
خودمونیم عجب مملکت شنگول،منگولی داریم.رهبر سبزها زور میزنه هر از گاهی نطقی بیرون میدن بر مبنای اینکه سنگر خمینی رأ حفظ کنید.مردم تو خیا بونها میریزن میگن مرگ بر این و آن. رفسنجانی در حال شطرنج بازیش هست، خامنه یی هم آخر پیری مرید احمدی نژاد شده.رئیس جمهور مملکت پارانویدی شده . کروبی آرتیست جدید فیلمهای گانگستری قدیمی شده.اصلاح طلابامون با یک زندان رفتن تخم میگذارن.مسئولین حقوق بشر ،حقوقها را طبقه بندی میکنن. فمینیست هامون کمربندهای سیاه را به خودشون اختصاص دادند.سازمانها و گروههای سیاسیمون جنگ تبلیغاتی در پیش گرفتن.روزنامه نگارامون به مسائل شخصی میپردازن.عجب مملکتی داریم .
میگم راستی گوشت کیلو چنده؟دختر حاج رستم صیغه شده یا نه؟شنیدم مملی مواد گیرش نیومد خودشو خلاص کرد.راستی مادر حسن کلییشو تونست بفروشه ؟
گاهی اوقات آدم خیلی حرفها برای گفتن داره ولی شنونده یی نیست.چاره یی نیست که خود شنوند باشیم. http://www.backupflow.com/g.htm?id=29690
خواننده : معین
آلبوم : گلهاي غربت
آهنگ : آواز افشاري (معين)
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست.غمِ دل با که توان گفت ،که غمخواری نیست. شب به بالینِ من خسته و به غیر غمِ دوست ،ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست.یا ربّ این شهر چه شهریست که یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست. فکر بهبود خود ای دل، بکن از جای دگر ،کین در این شهر طبیب دل بیماری نیست.

و با سرسختی طوفان در نبرد....
تا میتوانی استقامت کن....
ولی آنگاه که ....نه پایه رفتنت ماند و نه تاب ایستادن...
بنشین و صبر کن و بدان که ........طوفانهای زندگی را هم ، دورانیست.......
و گردبادهای زمانه را زمانی..........
.مهم آن است که تو ....برای بر خواستن مهیا باشی
![]()
نمیدونم که این شعر مال کیه ولی سالها بود که در ذهن من جای داشت و مثل فانوس روشن کنندهٔ دریای تاریک فکرهایم بود. هر وقت محتاج میشدم بهش رجوع میکردم، مثل دختر بچههایی که وقتی ناراحتن به سراغ عروسکشون میرن و آرامش میگیرن. امروز باز دوباره به سراغ فانوس قدیمی رفتم ولی از دیدنش تعجب کردم. دیگه نورش برام جلا نداشت. به نظرم خیلی مضحک و کوچک رسید. نمیدونم این به خاطره این بود که من بزرگ شده بودم یا اینکه وسعت دریا بیشتر شده بود.

بر اساس این تحقیقات دانمارکیها خوشبخترین آدمهای دنیا هستن.سوئد در ردهٔ هفتم قرار داره.کانادا ۱۰،آمریکا ردهٔ ۲۳،آلمان ردهٔ ۳۵،انگلیس ردهٔ ۴۱،فرانسه ردهٔ ۶۲ و روسیه ۱۶۷.(منبعی در رابطه با ایران پیدا نکردم ولی میشه به راحتی حدس زد).
من مطمئن هستم که نتیچهٔ تحقیقات ایشون برای ما ایرانیها قابل لمس هست و تازگی هم نداره ولی نقطهٔ جالب توجه این هست که دانمارک با اینکه ثروتمندترین کشور دنیا نیست ولی خوشبخترین هست.
من حدود ۳ سال در دانمارک زندگی کردم و الان حدود ۱۰ سال هست که در سوئد زندگی میکنم. یادم میاد بعد از وارد شدن به دانمارک خیلی طول نکشید که تفاوتهای فرهنگی، اجتماعی بین ایرانی بودن و دنمارکی بودن را تا حدود زیادی متوجه شدم .همینطور وقتی به سوئد نقل مکان کردم تفاوتهای سوئدی بودن و دنمارکی بودن را. با اینکه سوئدیها و دنمارکیها بی نهایت شبیه هم هستن از نظر فرهنگی ،اجتماعی ولی در یک چیز با هم تفاوت دارند و آنهم طرز نگرششون به زندگی هست و به نظر من این طرز نگرش با احساس خوشبختی کردن آنها ربط دارد.
دنمارکیها آدمهای آزاده یی هستن و تشنهی زندگی کردن.مردمانی هستن که به مادیات و لوکس اهمیت چندانی نمیدن ،زندگی را الان میدونن و برای زندگی کردن تلاش میکنن.خونههاشون که میری از لوکس خبری نیست ولی پر از کتاب و اشیایی هست که از مسافرتشون به کشورهای مختلف جمع آوری کردن.مردمانی هستن تشنهی ارتباط و تجربه کسب کردن. اهمیت به اینکه انسانها چه مدرکی دارن و چقدر ثروت دارن نمیدن براشون فقط مهمه که شخص در هر مو قعیتی که هست تلاش میکند. برای تلاش انسانها ارزش قائلن حتا اگه به نتیجه یی که میخواد نرسد. سوئدیها نسبت به دنمارکیها کمتر از این خصوصیات برخورداند. و اما ایرانیها؟

به سلامتی دانمارکیها.


همیشه این مسئله که چرا ما ایرانیها همه چیز را یا سیاه یا سفید میبینیم برای من سواله.در طول تاریخ ما آدمهایی بودن که صرف نظر از اینکه چه دیدگاهی سیاسی و عقیدتی داشتن یا دارند در رشد و شگوفایی مملکت تاثیر گذاشتن یا میگذارند. به محص اینکه کسی با اعتقادات یا نگرش سیاسی ما در تضاد هست برچسب وطن فروش،بیدین،سرمایه دار بهش میزنیم. مثل اینه که مسالهٔ اصلی که رشد مملکت از هر لحاظ هستش را فراموش میکنیم و فقط و فقط منافع خودمون را درش میبینیم. در سایت رادیو فردا مقاله یی را خوندم که به نحوی با این موضوع در ارتباط بود.به مناسبت درگذشت شجاع الدین شفا ،نویسنده و مترجم ایرانی و رایزن محمدرضا شاه با دکتر عباس میلانی نویسنده، مورخ و استاد دانشگاهه استا نفورد مصاحبه یی داشتن. قسمتی از این مصاحبه که توجه منو جلب کرد این چنین است:
به نظر من مهم است که درپاسخ پرسش شما باید به این نکته توجه کرد که قضاوت تاریخ با قضاوت های سیاسی یا ایدئولوژیک متفاوت است. تاریخ بر اساس وزن و ارزش فکری و تحقیقی یک محقق قضاوت می کند. نه الزاما وابستگی های سیاسی یا تهمت ها یا حملاتی که دوستان یا دشمنانش کرده اند.
ما مصادیق متعددی داریم که افرادی در زمان خودشان مورد حمله و نقد و تحقیر قرار گرفته اند ولی هر روز که می گذرد مقام تاریخی آنها و مقام علمی آنها برتر و برتر شناخته می شود، مثلا تقی زاده، ذکاءالملک فروغی، سعیدی سیرجانی و دشتی اینها موارد متعددی هستند که سیاسیون و سیاست زدگان در موردشان قضاوت می کردند، اما تاریخ هر روز قضاوت دیگری می کند و اینکه در مورد آینده در مورد کسی مثل شفا چه قضاوتی کنند، طبعاً به عهده آیندگان است. ولی حدس من این است که معاون وزیر دربار بودن ایشان در ارزیابی کارهای فرهنگیشان یک زیر نویس جزئی خواهد بود."
نمیدونم که اگه ما بیشتر به نتیجه اعمال اشخاص حکومتیمون اهمیت میدادیم تا نگرش مذهبی ، سیاسیشون آیا هنوز همین جایی بودیم که هستیم یا نه؟!

توی بالکن ایستاده بودم و از ترانهٔ هایده لذت میبردم که صدای همسایه منو از حال و هوای خودم بیرون آورد. مثل اینکه از ترانهٔ هایده خوشش نیومده بود. با لحنی عصبی گفت"خارجیهٔ ...... "
یاد ایران و افغانیهای توی ایران افتادم. بیچارها وضعیت سختی داشتن. هم مورد آزار و اذیت و تمسخر میشدن و بدتر اینکه جایی هم نبود که بتونن شکایت کنن لااقل اینجا اگر کسی به کسی تهمت بزنه میتونه شکایت کنه.
سوئد خیلی وقت که شاهد مهاجرت ملیتهای مختلف در سرزمینشه. مهاجران سوئد اول از کشورهای اروپایی و امریکای بود ولی مهاجرت از کشورهای بلوک شرقی به این کشور از ۱۹۸۰ میلادی شروع شد. بیشترین مهاجرت ایرانیها از ۱۹۹۰ شروع شد.
با اینکه سوئد سالهاست که مهاجر میپذیره ولی هنوز نتونسته که شرایط مناسبی برای مهاجرین بوجود بیاره. هر سال از سال قبل شرایط مهاجرت به این کشور سختر میشه، و همینطور شرایط مهاجرانی که اینجا هستند هم سختر میشه.
البته مهاجرینی که از اروپا و امریکا به این کشور میاند وضعشون فرق میکنه. آنها بیشتر مورد استقبال قرار میگیرن تا مهاجرین آسیایی.اینکه چه چیزی باعث این اختلاف نگرش در سویدیها شده دلایل مختلفی داره.
مسالهٔ مهاجرت یکی از مسائل مهم این کشور شده و حتا در انتخابات دولتی یک مسالهٔ تعیین کننده هست.
بیشترین مهاجرین آفریقایی و آسیایی را سومالیها ،عراقیها،ترکها،ایرانیها تشگیل میدن. ایرانیها در مقایسه با گروهای دیگه وضع بهتری از نظر شغلی و تحصیلات دارن و نسبت به گروهای دیگه کمتر تخلفهای قانونی دارن ولی در کلّ این گروها بعلاوهٔ یوگستلاوها بیشترین درصد تخلفات را انجام میدن.
بر اساس تحقیقاتی که شده عامل اصلی این تخلفات را در این میبینند که این مهاجرین خود را ترد شده احساس میکنند. اینکه مهاجرین (اسیایها) جزو قشر پائین جامعه محسوب میشند و مشگل دیگر بیکاری در بین این گروهها هستش. این طرز نگرش سوئدیها به خارجیها و عدم اشتغال باعث شده که قشر زیادی از جوانها احساس بیهویتی کرده و امیدی هم به آینده برای پیدا کردن شغل مورد علاقه نداشته و در نتیجه این نارضایتی را با اعمال خلاف نشون میدند.
اما نکته جالب این تحقیقات نشون میده که حتا سوئدیهایی که با این مشگلات مواجه هستن نیز در همین سطح خلافکاری قرار دارند.
منبع درصد خلافکاری بین خارجیها
و بازی میکردن ، من سخت دلگیر میشدم.خوب من دختر بودم ونباید فوتبال بازی میکردم
عصرا من بایستی سر وقت میومدم خونه ،قبل از اینی که هوا تاریک بشه،
خوب من دختر بودم!وقتی توی دعوایی که توی اتوبوس راه افتاده بود
که راننده بیخودی به یه پسر بیچاره گیر داده بود که به من متلک گفته،
من پیش رفتم و از اون پسر طرفداری کردم و از دست راننده عصبانی شده بودم
که حرف منو قبول نمیکنه ، دخترهای دیگه توی اتوبوس کج کج به من نگاه میکردن
و میگفتن نباید دخالت میکردی، خوب چون من دختر بودم.
وقتی بچههای دانشگاه تصمیم گرفتن که نا مه یی بنویسن برای درخواست
برکناری یک استاد بیسواد و من تنها دختری بودم که زیر اون نامه را امضا کردم،
دخترهای دیگه چپ چپ به من نگاه میکردن و میگفتن خودت را رو زبونها ننداز،
تو دختری!وقتی رفتم توی ادارهٔ پلیس و شکایت کردم از صاحبخونم
که میکرفن جا سازی کرده بود توی اتاقم ، هم اوتا قیهام گفتن ، میخوای با مرد در بیفتی!
جالبیش اینجا بود که در برخورد با رفتارهای من همیشه ۳ گروه وجود داشت.
مردهایی که از من انتقاد میکردن و رفتارهای منو گستاخانه میدونستن
دوم مردهای که از من تشکر و تمجید میکردن و میگفتن
که چقدر خوبه که زنها خودشون را مظلوم ندونن و خودشون را بشناسند
و اما گروه سوم همیشه مخالف طرز فکر و رفتارهای من بود
و اونها به جز زنها کس دیگیی نبودن.
البته خوب از اون زمان خیلی گذشته
و خوشبختانه چندی از گروه سوم هم به گروه دوم پیوستن.
ولی نگر انی من یک چیز دیگست حالا،
که زنها بخواهند از مرز زن بودن هم بگذرن و تغییر هویت بدن.
خوب اونوقت دوبا ره خر بیارو، باقالا بار کن
نینا سیمون خواننده ،ترانه سرا،نوازندهٔ پیانو در سال ۱۹۳۳ در انگلستان در خانوادهٔ فقیری متولد شد. در سنّ ۳ سالگی پیانو زدن را شروع کرد.سپس به امریکا مهاجرت کرد و آنجا به کارهای هنری خود پرداخت.نینا سیمون که خود ریشهای آفریقایی امریکایی و ایرلندی داشت به فعالیتهای مدنی پرداخت و در شعرهاش همه بیشتر سعی در عنوان کردن مسائل روز میکرد و او خود معتقد بود که این طرز ترانه ساختن به دلیل این هست که او هم یک سیاه هست و هم یک زن.خود او میگوید که شعرهای من سیاه هستن.نینا سیمون در ساله ۲۰۰۳ در فرانسه وفات یافت.

don't let me be misunderstood
Baby... you understand me now.
If sometimes you see that I'm mad.
Don't you know no one alive
can always be an angel?
When everything goes wrong
you see some bad.
But I'm just a soul
whose intentions are good.
Oh lord please don't let me be misunderstood.
you know sometimes
baby I'm so carefree...
whit a joy that's hard to hide.
and then sometimes again
it seems that all I have is worry.....
....and then you bound
to see my other side.
If I seem edgy
I want you to know.
I never mean to take it out on you.
life has it's peoblem
and I get mor than my share.
But that's one thing I never meen to do.
cuz I love you.
Baby I just human.
Don't you know
I have faults like anyone?
Sometimes I find myself alone regretting
some little foolish thing
some simple thing that I've done.
Oh lord please don't let me be misunderstood
I try so hard so don't let me be misunderstood
۱۰سالم بود و با بچهای دیگه توی پارک فرح(اصفهان)بازی میکردیم،
بادبادک هوا میکردیم، بستنی میخوردیم........
گل بنفشه قشنگی توی موهاش داشت
«برادر ما آدم نميشم!» بلافاصله ديگران نيز به حالت تصديق
«البته کاملا صحيح است، درسته، نميشيم.» سرشان را تکان دادند.
اما در اين ميان يکي دراومد و گفت:
«اين چه جور حرف زدنيه آقا...شما همه را با خودتون قياس ميکنين! چه خوب گفتهاند که:
«کافر همه را به کيش خود پندارد» خواهش ميکنم حرفتونو پس بگيرين.»
من که اون وقتها جواني بيست و پنج ساله بودم با اين يکي همصدا شدم
و در حالي که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حيا هم واسة ادميزاد خوب چيزيه!
پيرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانيت ديک ديک ميلرزيد دوباره داد زد:
- ما آدم نميشيم.
مسافرين داخل قطار نيز تصديق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دويد تو سرم. از عصبانيت رو پا بند نبودم داد زدم:
- مرتيکة الدنگ دبوري! مرد ناحسابي! مگه مخ از اون کلة واموندهت مرخصي گرفته،
نه، آخه ميخوام بدونم اصلا چرا آدم نميشيم. خيلي خوب هم آدم ميشيم
...اينقدر انسانيم که همه ماتشان برده...مسافرين تو قطار به حالت اعتراض به من حملهور شدند که:
- نخير ما آدم نميشيم...انسانيت و معرفت خيلي با ما فاصله داره...
هم صدايي جماعت داخل قطار و داد و بيداد آنها آتش پيرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
- ببين پسرجان، ميفهمي، ما همهمون «آدم نميشيم!» دوباره صداش رو کلفت کرد:
«ميشه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهيم شد.»
گفتم:
- زور که نيست، ما آدم ميشيم...
پيرمرد تبسمي کرد و گفت:
- ما آدم ميشيم، ولي حالا آدم نيستيم، اينطور نيست؟
صدامو در نياوردم، اما از آن روز به اينور سالها است که از خودم ميپرسم:
آخه چرا ما آدم نميشيم؟...
که معما و مشکل چندين سالهام را حل کرد و از روي اين راز پرده برداشت.
توي سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زنداني سياسي کشور خودم، با اشخاص برجسته،
صاحبان مشاغل مهم، شخصيتهاي مشهور و معروف از قبيل: حکام، روساي دواير دولتي،
وکلاي معزول، مردان سياسي کابينهاي سابق، مامورين عالي رتبه،
مهندسين و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آنها از تحصيل کردههاي اروپا و آمريکا بودند،
اغلب کشورهاي متمدن و ممالک توسعه يافته و توسعه نيافته
و حتا عقب مانده را نيز از نزديک ديده بودند. هر يک چندين زبان خارجي بلد بودند.
مجالس بحث و انتقاد پيش ميآمد و با اينکه با آنها تناسب فکري نداشتم،
خيلي چيزها ازشان ياد گرفتم، از همه مهمتر موفق به کشف راز و معماي قديمي خود شدم.
روزهاي ملاقات زندانيها که خانوادهام به ديدارم ميآمدند
خوب ميدانستم که خبر خوشي برايم ندارند، کراية منزل را پرداخت نکردهايم،
طلب بقال سرکوچه روز به روز زيادتر ميشود و از اين قبيل حرفها،
خبرهاي ناخوش و کسل کننده...نميدانستم چيکار کنم.
سردرگم بودم، اميدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستاني مينويسم.
شايد يکي از مجلات خريدارش باشد، با اين تصميم کاغذ و قلم به دست گرفتم،
روي تختخواب زندان نشستم. اصلا مايل نبودم با پرحرفي وقتگذراني کنم،
با ياوهگويي وقتم را تلف کنم.
هنوز چند سطري ننوشته بودم که، يکي از رفقاي زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست.
اولين حرفي که زد:
- ما آدم نميشيم، آدم نميشيم...
من با سابقهيي که داشتم چون ميخواستم داستان بنويسم از او نپرسيدم چرا؟
اما او مثل کسي که موظف است براي من توضيحي بدهد گفت:
- خوب دقت کنين، ميدانيد چرا آدم نميشيم؟
و بعد بدون آنکه باز سوالي کرده باشم با عصبانيت شروع کرد:
- من تحصيل کردة کشور سوئيسم، شش سال آزگار در بلژيک جون کندم.
هم زنجير من شروع کرد به گفتن ماجراها و جريانات دوران تحصيل
و کار خود را در سوئيس و بلژيک با شرح و بسط تمام تعريف کردن.
من خيلي دلواپس بودم، ولي چارهاي نبود، نميتوانستم حرفي بزنم.
..در خلال صحبتهايش خود را با کاغذها سرگرم کردم.
قلم را روي کاغذ گذاشتم، ميخواستم به او بفهمانم که کار فوري و فوتي دارم،
شايد داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم.
اما به هيچ وجه نه متوجه ميشد و نه دست بردار بود،
اگه هم فهميده بود خودش را به اون راه زده بود!
- اون جاها، کسي رو نميبيني که تو دستش کتاب نباشه،
اگه دو دقيقه هم بيکار باشن کتابشونو وا ميکنن و شروع به خوندن ميکنن.
توي اتوبوس، توي ترن، همه جا کتاب ميخونن. حالا فکرشو بکنين تو خونهشون چه ميکنن!
اگه ببينين از تعجب شاخ در ميارين؛ هر کس بسته به معلومات خودش
کتابي دستش گرفته و ميخونه؛ اصلا اون آدمها از پرحرفي و ياوهگويي گريزان هستن...!
گفتم:
- به به. چهقدر خوب، چه عالي...
گفت، بله اين طبيعت شونه، نگاهي هم به ما ملت بکنين، در اين جمله يه عالم معني است.
آيا يه نفر پيدا ميشه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نميشيم، نميشيم.
گفتم: کاملا صحيحه.
تا گفتم صحيحه دوباره عصباني شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژيکيها و سوئيسيها صحبت کرد.
چون موقع غذا خوردن نزديک بود هر دو بلند شديم، گفت:
- حالا فهميدي که چرا ما آدم نميشيم...
گفتم: بعله!
اين باباي منتقد نصف روز مرا با تعريف کردن از طرز کتاب خواندن سوئيسيها و بلژيکيها تلف کرد.
غذامو خيلي تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم.
کاغذ و قلم به دست آمادة شروع داستان بودم که
- به چه کاري مشغولي؟
- ميخواهم داستاني بنويسم...
- اي بابا! اينجا که نميشه داستان نوشت، با اين سرو صدا و شلوغي که نميشه چيز نوشت،
مگه اين سروصداها رو نميشنوي...شما اروپا رفتين؟
- خير، پامو از ترکيه بيرون نگذاشتهام...
- آه. آه. آه، بيچاره، خيلي ميل دارم که شما حتما سري به اروپا بزنين،
ديدنش از واجباته، زندگي اونها غير زندگي ما است. اخلاق مخصوص دارن.
من تمام اروپا را زير پا گذاشتم، جاي نرفته باقي نمونده بيش از همه جا
در دانمارک، هلند و سوئيس بودم. ببين اونجاها چهطوره،
مردم نسبت به هم به ديدة احترام نگاه ميکنن،
کسي را بيخود حتا با کوچکترين صدايي ناراحت نميکنن.
مخل آسايش همديگه نيستن. نگاهي هم به اوضاع ما بکنين،
اين سروصداها چيه...اين طور نيست، شايد من ميل داشته باشم بخوابم، يا چيزي بنويسم،
يا چيزي بخونم، يا اينکه اصلا کار ديگهيي داشته باشم..
.شما با اين سرو صدا مگه ميتونين داستان بنويسين، آدمو آزاد نميگذارن...گفتم:
- من تو اين سروصدا و شلوغي هم ميتونم چيز بنويسم،
ولي وجود يک نفر کافي است که حواسم را پرت کنه. گفت:
- جان من، تو اين سروصدا که نميشه چيز نوشت، بهتر نيست سروصدا هم نباشه،
چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم ميتونن صحبت کنن.
به جان خودت در دانمارک، سوئيس و هلند چنيني چيزي محاله.
مردم اين ممالک در کمال آزادي و خوشي زندگي ميکنن،
کسي مزاحمشون نيس.
چون که اونجاها مردم به همديگر احترام ميگذارن.
در عوض تو اين خراب شده ما همديگر رو آدم حساب نميکنيم.
تصديق ميکنين که خيلي بيتربيتيه، اما چارهيي نيست.
او حرف ميزد و من سرمو پايين انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمينوشتم.
ولي مثل آدمهايي که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
- بيخود خودتونو خسته نکنين، نميتونين بنويسين، هرچي نوشتين پاک کنين،
اروپا جاي ديگهيي است
...اروپايي، انسان به تمام معني است، مردم همديگر رو دوست دارن، به هم احترام ميگذارن.
اما در عوض ما چهطور... به اين دليله که آقا ما آدم نميشيم، ما آدم نميشيم...
هنوز ميخواست رودهدرازي بکنه اما شانس آوردم که صدايش کردند،
از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه ديگه کسي اينجا نياد، سرمو پايين انداختم.
زنداني ديگري بالاي سرم نازل شد و گفت:
- چهطوري؟
گفتم: زنده باشي، اي بد نيستم.
روي تخت نشست و گفت:
- جان من، از انسانيت خيلي دوريم...
براي اينکه سر صحبت وانشه اصلا جوابي ندادم. تو نخ اين نبودم که کيه و چي ميگه.
از من پرسيد: شما آمريکا رفتين؟
- گفتم نه...
- اي بيچاره... اگه چند ماهي آمريکا بودي،
علت عقب موندهگي اين خرابشدة نفرين کرده را ميفهميدي.
آقا در آمريکا مردم مثل ما بيهوده وقتشون رو تلف نميکنن،
چرت و پرت نميگن، پرحرفي نيست، وقت را طلا ميدونن، معروفه ميگن: .Time is money
آمريکايي وقتي با آدم حرف ميزنه که واقعا کاري داشته باشه،
تازه اون هم دو جملة مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه
...آيا ما هم همين جوريم؟ مثلا وضع همين جا رو ببين،
ماههاست ما غير از پرحرفي و ياوهگويي کار ديگهيي نداريم.
حرفهايي که تو قوطي هيچ عطاري پيدا نميشه.
اين است که آمريکا اينقدر پيشرفت کرده. علت ترقي روز افزونش هم همينه.
هيچچي نگفتم. با خود فکر کردم حالا اين آقا که اينقدر داره از صفات خوب آمريکايي حرف ميزنه
که مزخرف نميگن، مزاحم کسي نميشن،
لابد فهميده که من کار دارم و پا ميشه راهشو ميکشه ميره. اما او هم ولکن نبود.
اف و پف کردم ولي اصلا تحويل نگرفت.
موقع شام شد وقتي ميخواست بره گفت:
جان من ما ادمبشو نيستيم، تا اين پر حرفيها و وقتگذرونيهاي بيخودي هست ما آدم نميشيم.
گفتم:
- کاملا صحيحه...
«- بيخودي خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشي بيهوده است...»
اين صدا از بالاي سرم بود. تا سرمو بلند کردم،
يکي ديگر از رفقاي زندان را ديدم گوشة تخت نشست و گفت:
خوب رفيق چيکارها ميکنين؟
گفتم: هيچچي.
اما جواب اين جملة يک کلمهيي من اين بود که:
- من تقريبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانيت داد بزنم،
ميدانستنم اين مقدمه چه موخرهيي به دنبال داره او ادامه داد:
- دانشگاه آلمان رو تمام کردهام، حتا تحصيلات متوسطهام را هم اونجا خوندم.
سالهاي سال اونجا کار کردم. شما در آلمان کسي رو نميبيني که کار نکنه.
ما هم همين جوريم؟ مثلا وضع ما رو ببين. نه، نه، ما آدم نميشيم، از انسانيت خيلي دوريم...
فهميدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنويسم،
بيخودي و به خود فشار ميآورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمين،
فکر کردم وقتيزحمت ميکشم که زندانيها خوابيدن شروع ميکنم.
آقاي تحصيل کردة آلمان، هنوز آلمانيها را معرفي ميکرد:
- در آلمان بيکاري عيبه. هرکه ميخواد باشه، آلمانها هيچ بيکار نميمونن،
اگه بيکار هم باشن بالاخره کاري براي خودشون ميتراشن،
مدام زحمت ميکشن، تو در اين چند ماه که اينجايي محض نمونه کسي را ديدهاي که کاري بکند؟
همين خود تو حالا در زندان کاري انجام دادهاي؟
آلمانيها اينجور نيستن خاطراتشونو مينويسن، راجع به اوضاع خودشون چيز مينويسن،
کتاب ميخونن، خلاصه چه دردسرت بدم بيکار نميمونن. اما ما چهطور؟
خير، هرچي بگم پرت و پلا است، ما آدم نميشيم...
مطمئن بودم ديگه کسي نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد،
تازه با اميدواري داستان را شروع کرده بودم، يکي ديگه نازل شد.
حضرت ايشان هم سالهاي متمادي در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشين! مردم خوابن، بيدار نشن، مزاحمشون نشي»،
خيلي آهسته صحبت ميکرد.
اين آقا که خيلي هم مبادي آداب بود و اين نحوة تربيت را از فرانسويها ياد گرفته بود ميگفت:
- فرانسويها مردماني مبادي آداب و با شخصيت هستند،
موقع کار هيچ کس مزاحم او نميشه.
با خودم گفتم خدا به خير کنه، من بايد امشب از نيمه شب به اون طرف کار کنم.
آقاي فرانسه رفته گفت:
- حالا بخوابين، تا فردا با فکر آزاد کار بکنين،
فرانسويها بيشتر صبحها کار ميکنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نيستيم،
موقع کار ميخوابيم و وقت خواب کار ميکنيم. اينه که عقب موندهايم،
علت اينکه آدم نميشيم همينه. ما آدم بشو نيستيم.
آقاي فرنگي مآب موقعي از پهلويم رفت که ديگه رمقي در من نمونده بود،
چشمهايم خود به خود بسته ميشد. خوابيدم.
يکي از رفقاي همبند، وقت مراجعت از توالت سري به من زد
و همين طور سر راه قبل از اينکه حتا صورتش را خشک کنه
در حالي که آب از سر و صورتش ميچکيد گفت:
- ميدوني انگليسيها واقعا آدمهاي عجيبي هستن،
شما وقتي در لندن يا يک شهر ديگه انگلستان سوار ترن هستيد،
ساعتها مسافرين همکوپة شما حتا يک کلمه هم صحبت نميکنن.
اگه ما باشيم، اين چيزها سرمون نميشه، نه ادب، نه نزاکت،
همينطوره يا نه؟ مثلا چرا شما رو اينجا ناراحت ميکنن.
خودي و بيگانه همه رو ناراحت ميکنيم،
ديگه فکر نميکنيم اين بندة خدا کار داره، گرفتاره،
نه خير اين چيزها ابدا حاليمون نيست شروع ميکنيم به وراجي و پرچانگي...
اينه که ما آدم نيستيم و آدم نميشيم و نخواهيم شد...
- کاغذ را تا کردم، قلم را زير تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشيدم.
خلاصه داستانو نتونستم بنويسم،
اما در عوض بيش از چند داستان چيز ياد گرفتم و علت اين مطلب را فهميدم که:
چرا ما آدم نميشيم...
حالا هر که جلو من عصباني بشه و بگه:
- ما آدم نميشيم! فورا دستمو بلند ميکنم، داد ميزنم:
- آقا علت و سبب اونو من ميدونم!
تنها ثمرهيي که از زندان اخير عايدم شد درک اين مطلب بود
چیزی که میدونم اینه که ادامها بیشتر از هر وقته دیگه دروغ میگن.
حتا از پیشرفتهای دیگه در زمینهای دیگه هم پیشی گرفتن.
فرقی نمیکنه چه شخصیت اجتماعی دارن و به چه چیزهای معتقدن،
دروغ گفتن جای خودش را محکم نگاه داشته.فرقی که کرده در طرز دروغ گفتن هستش.
دروغهای سیاه و سفید، چپ و راستی، مستقیم و غیر مستقیم.
جدیدترین طرز دروغ گفتن هم شده، "نگفتن". میگن دروغ نمیگیم ولی خوب چیزی هم نمیگیم.
خلاصه روی دروغ گفتن را سفید کردن.هر چی باهوشتر باشی دروغهات تاکتیکیتر میشه.
میگن فلانی بی کلاس دروغ میگه یعنی دروغش سادست.
تازه آدم بهش بر هم میخوره که دروغهای ساده واسش میگن، چون فکر میکنه طرف
خر حسابش کرده. خلاصه فرهنگی شده "دروغ گویی".
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

دیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش
ستاری او چو گشت در عالم فاش
پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش
--------------------------
یکی دیوانهای را گفت: بشمار
برای من، همه دیوانگان را
جوابش داد: کاین کاریست مشکل
شمارم، خواهی ار فرزانگان را
--------------------------
با هر که شدم سخت، به مهر آمد سست
بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست
از آب و هوای دهر، سبحانالله
هر تخم وفا که کاشتم، دشمن رست







